محمد ابراهيم آيتى

644

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

خوارى و زبونى را خدا بر تو واجب نكرده است ، نزد ما بيا تا با تو همراهى كنيم » . چون نامه را خواندم گفتم : اين هم جزء گرفتارى است ، راستى كار من به جايى كشيده است كه مردى مشرك در من طمع ورزد ، آنگاه بر سر تنور آتش رفتم و نامه را در ميان آتش افكندم . چهل روز از گرفتارى ما گذشته بود كه ناگاه « خزيمة بن ثابت » : فرستادهء رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - نزد من آمد و گفت : رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - مىفرمايد كه : از همسرت كناره‌گيرى كنى . گفتم : طلاقش دهم ؟ و گرنه بايد چه كنم ؟ گفت : نه ، بلكه از او كناره‌گيرى كن و نزديكش مرو . رسول خدا نزد هلال و مراره نيز كس فرستاد تا از زنان خود كناره‌گيرى كنند ، پس به همسرم گفتم : پيش پدر و مادرت برو و نزد آنان بمان تا خدا تكليف ما را روشن سازد . زن « هلال بن أميّه » ( خوله : دختر عاصم ) نزد رسول خدا رفت و گفت : اى رسول خدا ! « هلال بن أميّه » پيرى از كار افتاده است و خدمتگزارى ندارد ، اجازه مىدهى او را خدمت كنم ؟ گفت : عيبى ندارد ، امّا به تو نزديك نشود . زن هلال گفت : به خدا قسم كه : او را نسبت به من رغبتى نيست و از روزى كه اين پيشامد شده است تا امروز كار او گريه است و چشم او در خطر است . يكى از بستگانم به من گفت : اكنون كه رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - زن هلال را اذن داد تا نزد شوهرش بماند و او را خدمت كند ، كاش تو هم براى زنت اذن مىگرفتى . گفتم : به خدا قسم : در اين موضوع از رسول خدا چيزى نمىخواهم ، چه من مردى جوان هستم و نمىدانم كه هرگاه با وى صحبت كنم به من چه پاسخ خواهد داد . ده روز ديگر هم بدين وضع سپرى شد و مدّتى كه مردم به فرمان رسول خدا - صلّى اللّه عليه و آله - با ما سخن نمىگفتند به پنجاه روز رسيد . بامداد شب پنجاهم بود كه روى بام يكى از اطاقهاى خانهء خود نماز صبح را خواندم و در حالى كه از جان خود به تنگ آمده بودم و زمين فراخ پهناور بر من تنگ شده بود ( چنان كه خداى متعال در